تبليغاتX
من محمد، یک هیولا هستم

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ

دست نوشته های یک هیولای نویسنده آماتور

یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391
م : ن : محمد

خوابهای وحشتناک

نمی‌دونم شما به تعبیر شدن خواب اعتقاد دارین یا نه، ولی من خوابهای زیادی دیدم که تعبیر شده، آخرین خوابم هم این بود که " مادرم ناراحت بود، ازش پرسیدم چی شده؟ گفت مادربزرگت فوت شده!!!!! "

یه هفته پیش بود که این خواب رو دیدم، 4 روز پیش مادربزرگم رو بردن بیمارستان، امروزم بردنش ICU :(

پ.ن: از این خوابهام بدم میاد، دوست ندارم اینجوری باشم :(




سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391
م : ن : محمد

خلیج همیشه پارس - PERSIAN GULF FOR EVER

خیلی سعی کردم اینجا رو سیاسی نکنم، ولی انگار نمیشه...

چند وقتی هست که طی یک جنگ روانی یه موجی راه افتاده که برین تو فلان سایت به خلیج فارس رای بدین!!!!! آخه عزیز من 2 دقیقه بشین فکر کن، این خلیج که از اولش اسمش خلیج فارس یا دریای پارسی بوده چه لزومی داره ما بریم تو نظرسنجی شرکت کنیم که اسمش بشه یه چیز دیگه؟

یعنی اگه اون اسم جعلی رای بیشتری بیاره شما دیگه نمیگین خلیج فارس؟
گوگل یا هر کس دیگه ای خیلی بیجا میکنه اصلا نظرسنجی میزاره، این خلیج از اولشم خلیج فارس بوده و تا ابد هم خواهد موند و اگر قرار باشه نظرسنجی صورت بگیره باید بین خلیج فارس و دریای پارسی باشه.

پ.ن: عربا نفتش رو خالی کردن و ما داریم سر اسمش به هم میپریم.



:: برچسب‌ها: خلیج فارس, خلیج پارس, persian gulf for ever


جمعه بیست و پنجم فروردین 1391
م : ن : محمد

...

نمی‌تونم، نمی‌تونم بیخیالش بشم، نمی‌تونم از دستش بدم، واقعا نمی‌تونم

پ.ن: تمام دغدغه‌م شده گلبهار




یکشنبه بیستم فروردین 1391
م : ن : محمد

سنگ قبر

هر وقت مردم روی سنگ قبرم بنویسید ...، نه، نمی‌خواهد چیزی بنویسید، اصلا سنگ نمی‌خواهد، سنگ به چه کارم می‌آید آخر؟ اصلا یک جوری قبرم را درست کنید که هم سطح زمین باشد، اینجوری کسی نمی‌فهمد اینجا قبر است، هیچ کسی هم نمی‌آید الکی گریه کند و 2 ساعت هم غیبت کند برود، فاتحه‌هایتان هم ارزانی خودتان، تا زنده بودم که به دادم نرسیدید، حالا هم نمی‌خواهد کمکم کنید، خدا خودش به اندازه کافی مهربانست، کفایت می‌کند، بگذارید وقتی مُردم فراموش شوم، مثل این دنیا که دیده نشدم.




یکشنبه بیستم فروردین 1391
م : ن : محمد

لعنت به این ...

آقامون چاوشی میگه:
لعنت به این دیدار، لعنت به این دیوار، لعنت به این آوار، من زیر آوارم
پ.ن: می خواستم از راه دور بهش بگم دمت گرم، دوستت دارم


جمعه یازدهم فروردین 1391
م : ن : محمد

زیاد جدی نگیرید

داغونم، به بن بست خوردم، از وقتی چشمام رو باز کردم دنیا باهام بی‌رحم بوده، از همون اول با محدودیت شروع شد، با سختی شروع شد، با همه فرق داشتم، ولی اون روزا چیزی حالیم نبود، نمی‌دیدم نگاهای سنگین دیگران رو، ضعفم رو نمی‌دیدم، شاد بودم، خیلی خوب بود، ولی اوضاعم اونجوری نموند، بدنم تغیان کرد، دیگه به اختیار من نبود، روز به روز ضعیف تر میشد، نگاهای سنگین رو کم کم حس کردم، هر روز به سنگینی شون اضافه تر می‌شد، باورم شد که من از جنس این مردم نیستم، فهمیدم مردم من رو جزو خودشون قبول نمی‌کنن، برای بعضی‌ها سرگرمی بودم، جالب بودم براشون، هرچیزی بودم جز یه آدم، حیوون هم نبودم، شاید یه هیولا بودم، اوضاعم همینجوری بود و بهش عادت کرده بودم، تا اینکه یه روز یه نفر پیداش شد، گفت «این آدمه که اینجا نشسته»، دلم ریخت، شدم بنده‌ی حرفش، شدم خراب رفتارش، از جنس این مردم نبود، فرق داشت، حداقل برای من فرق داشت، آدم نبود، فرشته بود، فرشته‌ی نجات بود، بچه بود، ولی بزرگ بود، دختر بود، ولی مرد بود، وابسته‌م کرد، اهلی‌م کرد، عاشقم کرد، با همون یه جمله‌ش، عشقی رو که به خودم حرام کرده بودم مال خودش کرد، ولی باز این تفاوت لعنتی، نمی‌تونم، اسیرشم، بازم نمی‌تونم.


سه شنبه یکم فروردین 1391
م : ن : محمد

سال 91

سال هم نو شد و من هنوز دلم یه درد کهنه داره، انشالله که تو سال نو دلاتون بی غم باشه.

پ.ن: سال نوتون و سال نوش مبارک باشه.




شنبه بیستم اسفند 1390
م : ن : محمد

هوگو

امروز فیلم «هوگو» رو دیدم و یه دیالوگش واقعا برام جالب بود:
هوگو خطاب به ایزابل: کارخونه ها هیچوقت یه ماشین رو با قطعات اضافه نمیسازن، قطعات کاملا اندازن و اضافه ندارن، دنیا هم یه ماشین بزرگه و من مطمئنم که توش اضافه نیستم و باید یه کاری رو انجام بدم.

پ.ن: پیشنهاد میکنم حتما این فیلم رو ببینین، فیلم قشنگیه




چهارشنبه دهم اسفند 1390
م : ن : محمد

سهم ما تو دنیا

ما آدما خیلی بی رحمیم، هرکی بگه نه دروغ میگه، بی برو برگرد هممون بی رحمیم، فرقی هم نمبکنه، یکی با من بی رحمی میکنه من با یکی دیگه بی رحمی میکنم اون یکی هم با یکی دیگه و الی آخر، و این میشه که هممون به موجودات بی رحمی تبدیل میشیم که دنیا رو به یه مکان بی رحم تبدیل کردیم، دنیا رو ما آدما میسازیم و بی رحمی و بدی دنیا هم سر منشاش به خودمون بر میگرده، در مورد هم قضاوت میکنیم، بدون محاکمه حکم صادر میکنیم، تهمت میزنیم، دروغ میگیم، حق همدیگه رو ضایع میکنیم، غیبت میکنیم، با آبروی همدیگه بازی میکنیم و همین میشه که دنیا جای بدی میشه، هممون کم و زیاد تو بد بودن و بی رحم بودن دنیا سهم داریم.




سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390
م : ن : محمد

ولنتاین

گلبهارم، هرچند می‌دونم صدام به گوشت نمی‌رسه، هرچند می‌دونم اصلا منو نمی‌بینی، ولی با تمام وجودم دوستت دارم، توی تخیلاتم با تمام احساسم می‌بوسمت، ولنتاینت مبارک گلم.

پ.ن: گلبهار اسمیه که پیش خودم صداش میکنم، اسمش یه چیز دیگه‌ست :دی




شنبه بیست و دوم بهمن 1390
م : ن : محمد

دلهره

به سرم زده برم بهش بگم که دوسش دارم ولی نمی‌دونم چه جوری باید اینکار رو بکنم، مستقیم بهش بگم؟ نامه بهش بدم؟ یه نفرو واسطه کنم بهش بگه؟ پاک گیج شدم نمی‌دونم باید چکار کنم، مستقیم که عمرا بتونم بهش بگم، کسی رو هم ندارم که بره بهش بگه، فقط همین نامه می‌مونه، اصلا اگه نامه رو نگیره چی؟ اگه بگیره ولی محلم نزاره چکار کنم؟ اگه اونوقت به خانوادش بگه چه خاکی به سرم بریزم؟ چطوری تو چشم داداشش نگاه کنم آخه؟ اگه ازم خوشش نیاد دیگه نمی‌تونم بشینم تو کوچه که ببینمش، وااااااااااااای خداااااا دارم دیوونه میشم

پ.ن: فقط 13 سالشه! واقعا دیگه کم آوردم، شما بگین چکار کنم؟




یکشنبه بیست و پنجم دی 1390
م : ن : محمد

دنیای نامرد

دلم خیلی گرفته، غمناکم، این دنیا خیلی نامرده، میدونم خیلیا هستن که مشکلات خیلی سخت تری دارن ولی شما بگین این نامردی نیست هر روز عزیزتو ببینی ولی حتی نتونی باهاش سلام کنی؟


یکشنبه یازدهم دی 1390
م : ن : محمد

قسم

حس قشنگیه وقتی به جون عزیزت قسم بخوری و همه حرفتو باور کنن


یکشنبه بیستم آذر 1390
م : ن : محمد

فرگوسن

یعنی این انگلیسی ها مرام حالیشون نیست، یه منچستر بود و یه سر الکس، حالا گیریم 4 تا بازی رو هم باخت، نه واقعا آخر بی مرامیه که اخراجش کنن، حداقل اعلام میکردن استعفا داد
سر الکس فرگوسن از همینجا میگم همیشه دوستت دارم


دوشنبه چهاردهم آذر 1390
م : ن : محمد

عباس

زاده ام البنین و حیدرم / مه کر سردار جنگ خیبرم
*********
ا علمدار وری ، بچونم تشنه لون ، تشنه آو فرات
********
ای عباس، عاشقانه دوستت دارم، شهادت بر تو مبارکباد


جمعه یازدهم آذر 1390
م : ن : محمد

تقاص

میگن خدا بنده هاش رو امتحان میکنه تا میزان اخلاصشون رو بسنجه، ولی قربونت برم خدایا، من که ادعای دین و ایمانم نمیومد، ادعای بندگی نداشتم که، خودمم میدونستم جام تو دوزخه، انتظار نداشتم بهم بهشت بدی، آخه قربونت برم چیو امتحان میکنی؟ از موقعی که چشم باز کردم همش سختی و محدودیت و تفاوت بوده، تحملش برام غیر ممکن شده اخیرا، شایدم دارم تقاص یه خطایی رو که نمیدونم پس میدم.
پ.ن: خدایا، امتحانت خیلی سخت شده، میترسم مردود شم، قربونت برم یه ارفاقی کن تحمل این یه قلم دیگه واسم غیر ممکنه.


چهارشنبه نهم آذر 1390
م : ن : محمد

فاتحه بخوان برایش

دختر همسایه مان مرد، معلول بود بیچاره، همه زندگیش عذاب می کشید، صدای ناله هایش را می شنیدم و گریه می کردم، راحت شد، خدا رحمتش کند، روحش شاد.
پ.ن: اگر این متن را خواندید یک فاتحه برای شادی روحش بخوانید، در این دنیا که خوشی ندید، حداقل آن دنیا راحت باشد.


چهارشنبه نهم آذر 1390
م : ن : محمد

اینترنتم آرزوست

با یه فیلیپینی چت میکردم که بحثمون به سرعت نت رسید، طرف گفت سرعتم کمه، ازش پرسیدم چقده مگه؟ گفت 1مگ!!!! گفتم بهش من با GPRS وصل میشم سرعتش 16کیلو عین ... کیف میکنم تو به 1مگ میگی کم سرعت؟؟!!
پ.ن: خدایا من رو خفه کن


دوشنبه هفتم آذر 1390
م : ن : محمد

نوستالوژی عاشورایی

یادش بخیر ، راهنمایی که بودم ماه محرم که میشد با رفقا یه خیمه درست میکردیم توش عزاداری میکردیم، خیمه رو با چادر سیاهای مادرامون درست میکردیم، طرفم با داداشش میومد تو خیمه، اونوقتا خیلی کوچیک بود، سه چهار سالش بود، یادش بخیر، چه روزای خوبی بود، یادمه یه بار یه کارتن آوردیم دورش پارچه گرفتیم رفتیم در خونه ها گدایی کردیم :دی آخرشم همشو دادیم به مسجد.
کاش بچه بودم، کاش راهنمایی بودم، کاش همون سادگی بچگیمون رو میداشتیم، کاش ...


یکشنبه بیست و نهم آبان 1390
م : ن : محمد

خدایا!
تا کی باید با آرزوی نوازش موهاش از خواب بیدار شم و با حسرت نگاه توی چشماش بخوابم؟
دیگه کاسه صبرم لبریز شده! کی میرسونی اون روزو که جوابیو که هرشب کابوسشو میبینم بهم بده و از این برزخ لعنتی خلاص شم؟


دوشنبه دوم آبان 1390
م : ن : محمد

کمی دعا

خداوندا!
«تو را بخاطر تمام خوشی هایی که به من دادی که نشانگر رحمت توست، و تمام سختی هایی که می‌کشم که نشانگر حکمت توست»
شکر می‌گویم




دوشنبه دوم آبان 1390
م : ن : محمد

مزدوج

آدم که میخواهد ازدواج کند باید چند سال قبلترش دلش پیش این کسی که میخواهد با او ازدواج کند گیر کرده باشد، توی همان مدت عاشقی هروقت که ببیندش دلش قلنج برود، از نزدیکتر که ببیندش پس بیوفتد، سوتی بدهد و نتواند سرپا بایستاد، باید سر راهش بنشیند و در آفتاب و مهتاب و باران و برف برای یک لحظه دیدنش ساعت ها منتظرش بنشیند، اگر روزی او را ندید از غصه تب کند بیوفتد گوشه خانه، اگر دقیقه ای دیر کرد دلش هزار راه برود، در تنهایی هایش بنشیند گوشه ای زانویش رابغل کند و اشکش سرازیر شود، با خنده اش به آسمانها برود و با ناراحتی اش به خاکستر بنشیند، کتک ها بخورد و تحقیر ها بشود و تمسخرها را به جان بخرد تا موقعی که به عشقش رسید به آرامشی دست یابد که گویی در بهشت است؛ نباید اینجوری باشد که مادرش دستش را بگیرد و ببرد در خانه کسی که تا حالا ندیده و پس از برگزاری بیزینس خواستگاری مزدوج شود و فردا پس فردا که فیلش یاد هندوستان کرد ننگ خیانت را به خود بخرد.
پ.ن: طرف رفته خونه یه بنده خدایی خواستگاری بابای دختره گفته این دخترم رو بهت نمیدم ولی خواهر کوچیکش رو بهت میدم !!! پسره هم قبول کرده و مبارکه!!!!




دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390
م : ن : محمد

پنجره

گاهی وقتا که میای سر روی شونه م میزاری/ همه غصه ها رو از دل من بر میداری
اما این فقط یه خوابه خواب پشت پنجره/ وقت بیداری بازم غم میشینه تو حنجره


شنبه دوم مهر 1390
م : ن : محمد

2 مهر

امروز روز تولدته و من نمیتونم تولدت رو بهت تبریک بگم، میدونم کسی رو هم نداری که تولدت رو جشن بگیره، ولی اینجا میتونم برات بنویسم که تولدت مبارک عزیزم، شاید یه روز اینجا رو پیدا کنی و بفهمی که همیشه یکی بوده که با یادت زنده بوده، شاید اون موقع من دیگه نباشم
پ.ن: فردا با باز شدن مدرسه ها مثل همیشه میام که موقع رفتن از دور مراقبت باشم، امیدوارم سال خوبی داشته باشی و با تلاش موفق شی


شنبه بیست و ششم شهریور 1390
م : ن : محمد

دایره ی بی منتها

چکار میکنی؟
می مینوشم
چرا می میخوری؟
برای اینکه فراموش کنم
چی رو فراموش کنی؟
سر شکستگیم رو
سر شکستگی از چی؟
از اینکه می خواره ام
شازده کوچولو، ترجمه احمد شاملو


سه شنبه پانزدهم شهریور 1390
م : ن : محمد

رینگتون

رینگتون گوشیمو گذاشتم آهنگ اول کارتون رلبین هود (همین که همشو با دهن میزنن) خلاصه هروقت گوشیم زنگ میخوره فک میکنم بغل دستیمه داره سوت میزنه :دی


جمعه یازدهم شهریور 1390
م : ن : محمد

تنهایی

تنهایی یعنی اینقدر بی اهمیت بشی که دیگه ایرانسل هم بهت پیام نده، تنهایی یعنی طوری بود و نبودت فرقی نداشته باشه که یک ماه هم خودتو تو یه اتاق حبص کنی کسی متوجه نشه، تنهایی یعنی هرکی از راه میرسه درد دلش رو بگه و یه لگد هم بهت بزنه و بره و اصلا هم براش مهم نباشه تو درد دلی داری یا نه، تنهایی یعنی یه هفته یاهوت آف باشه هیچکی تو لیستت نپرسه کجابودی دلمون تنگ شد، تنهایی یعنی الکی وبلاگتو آپ کنی شاید یه نفر کامنت گذاشت تا از این احساس تنهایی لعنتی بیرون بیای پی نوشت: تنهاییم اوت کرده بود گفتم یه پست بدم شاید یکی یه کامنت داد دلمون وا شد.


پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390
م : ن : محمد

باغ وحش

+ ببخشید آقا، این پسرتونه؟
- بله
+ چرا اینجوریه؟
- خواست خداست دیگه، چکار میشه کرد
+ حرفم میزنه؟
- بله
+ درس چی؟ خونده؟
- دیپلم داره
+ واقعا؟؟!! خیلی جالبه
و یک لبخند اینگونه :) بر صورتت نشست.
آدم باغ وحش هم که میرود نباید حیواناتش را اینگونه خطاب کند، چه برسد به اینکه در مورد انسانی اینگونه صحبت کند.
تو چه می دانی کسی که او را اینگونه خطاب میکنی چه به سرش می آید با این حرفهای تو، چه می دانی داری چنان خوردش میکنی که حتی صدای شکستنش را نمیشنوی، چه می دانی پشیمانش کرده ای از زنده بودن، تمام آرزوها و رویاهایش را بر سرش آوار کرده ای، آرزوهای خیلی معمولی که در خیال خامش فکر میکرده او هم مانند تمام انسانها حق داشتنشان را دارد، چه میدانی با این حرفهای تو به انسان بودنش شک میکند، از عالم و آدم بیزار میشود، از خدا بیزار میشود، قصه بدعت جهان را کفر میگوید، میشکند، خورد میشود.

تو اینها را نمیفهمی چون حتی حاضر نشده ای به حرفهایت و تاثیرت بر این بخت برگشته فکر کنی، چون نمیفهمی خورد شدن و شکسته شدن یعنی چه.

پ.ن: آقاجان دلسوزیتان پیشکش، آتش به جان نیندازید.

پ.ن: هیولا بودن این چیزها را دارد، چه میشود کرد، باید تحمل کرد.




یکشنبه شانزدهم مرداد 1390
م : ن : محمد

پنج کیلومتر تا بهشت

بازم ماه رمضون شروع شد و فیلمای مزخرف ویژه این ماه روی آنتن رفت.
مزخرف تر از همه این سریال شبکه 3 هست که معلوم نیست از کجا این همه اطلاعات در مورد روح دارن، ظاهرا این کارگردانای ایرانی روزی چند دفعه میمیرن و زنده میشن، جالب اینه که این روح از ماشینا و در دیوار عبور میکنه ولی براحتی روی زمین راه میره و روی مبل و صندلی میشینه، وحشتناک زابلو میزنه که باید بره به خواب اون دختره و دختره هم نجاتش بده و با هم ازدواج کنن و همه چی به خوبی و خوشی تموم شه.

پ.ن: والا من پول هم بهم بدن نمیشینم این فیلمارو ببینم اینم اجبارا سر سفره میبینم.

پ.ن: از بقیه فیلما اطلاعی ندارم وگرنه اونا رو هم نقد میکردم.




دوشنبه سی ام خرداد 1390
م : ن : محمد

دخترک

کلی مطلب نوشتیم با اپرا موبایل ولی ظاهرا هیچیشو ثبت نکرده :(