+ ببخشید آقا، این پسرتونه؟
- بله
+ چرا اینجوریه؟
- خواست خداست دیگه، چکار میشه کرد
+ حرفم میزنه؟
- بله
+ درس چی؟ خونده؟
- دیپلم داره
+ واقعا؟؟!! خیلی جالبه
و یک لبخند اینگونه :) بر صورتت نشست.
آدم باغ وحش هم که میرود نباید حیواناتش را اینگونه خطاب کند، چه برسد به اینکه در مورد انسانی اینگونه صحبت کند.
تو چه می دانی کسی که او را اینگونه خطاب میکنی چه به سرش می آید با این حرفهای تو، چه می دانی داری چنان خوردش میکنی که حتی صدای شکستنش را نمیشنوی، چه می دانی پشیمانش کرده ای از زنده بودن، تمام آرزوها و رویاهایش را بر سرش آوار کرده ای، آرزوهای خیلی معمولی که در خیال خامش فکر میکرده او هم مانند تمام انسانها حق داشتنشان را دارد، چه میدانی با این حرفهای تو به انسان بودنش شک میکند، از عالم و آدم بیزار میشود، از خدا بیزار میشود، قصه بدعت جهان را کفر میگوید، میشکند، خورد میشود.
تو اینها را نمیفهمی چون حتی حاضر نشده ای به حرفهایت و تاثیرت بر این بخت برگشته فکر کنی، چون نمیفهمی خورد شدن و شکسته شدن یعنی چه.
پ.ن: آقاجان دلسوزیتان پیشکش، آتش به جان نیندازید.
پ.ن: هیولا بودن این چیزها را دارد، چه میشود کرد، باید تحمل کرد.